... بوی اسپند دله سوخته ای می آید ...
گاهی تشنگی یک سَبک می شود ! سبکی برای زندگی کردن ؛ انتظار کشیدن و لَه لَه زدن ... و قناری دلت ، دلتنگ میشود برای آب بازی ! اما تو کجا و آب کجا !؟ و واعدنا موسی ثلاثین لیله و اتممناها بعشر ... گاهی میدون آزادی رو هی دور می زنی اما فکر نمیکنی که داری دور خودت میچرخی . ولی بعضی اوقات ازاول اتوبان یادگار که داری یه مسیر مستقیم رو طی میکنی همش فکر میکنی داری دور خودت میچرخی! اینو بهش میگن تسلسل روحی !!! دیوانه کننده ست ... خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو خیابان گیشا ! با " او " در پیاده رو قدم میزدیم و یاد خاطرات زمان تحصیل ... نگاه های چپ چپ و گاهی بدو بیراه های مردم آن محل به چادرم برایم زخمی عادی شده ...! در قسمتی از راه صدای جیک جیک گنجشک ها غیر عادی به نظر میرسد " او " در حال حرف زدن است که میگویم یک لحظه ساکت باش ! با تعجب نگاهم میکند و حرفش را قطع میکند . کمی جلوتر جوجه گنجشکی که به نظر میرسد یکی دو روز باشد که سر از تخم بیرون آورده روی زمین افتاده ! ناتوان است و کوچک و پری هم ندارد برای پریدن ! وصدای جیک جیک از بالای پنجره ی داروخانه ای که آشیانه ی گنجشکها است ! "او" شروع به غر زدن میکند و میگوید اه ! بیندازش بابا یادت نیست مدتی قبل آنفولانزای مرغی شایع شده بود ٬ شاید مریض بشوی !!! همه مردم سرشان به روزمرگی هایشان است اصلا بیشترشان آدم ها را هم نمی بینند ٬ چه برسد به این جوجه گنجشک ! دلم برایش می سوزد برای مظلومیتش خب هر موجودی در این دنیا به گونه ای مظلومیت دارد نگاهی به خیابان گیشا می اندازم نگران نگاه های مردم هستم مردمی که منتظرند تا از کاهی کوه بسازند نگران اینکه ... یکی ازعبارات مولا به ذهنم می آید ...المرء مجزیٌ بما اسلف و قادم علی ما قدم ... خب شاید این خیری باشد که من می فرستم برای تاریکی آن روزهایم ! شروع به بالا رفتن میکنم با همان " چادرم " اما نه به خاطر شیطونی های ذاتی ام ! به خاطر دلسوزی ام برای مظلومیت گنجشک ها به خاطر کمک کردن ! صدای هیچ کسی را نمیشنوم جز صدای جیک جیک گنجشک ها را ... جوجه گنجشک را می بوسم و میگذارم در آشیانه اش و صدای جیک جیک مداوم پدرو مادرش قطع میشود !!! و می آیم پایین . پایم که به زمین میرسد انگار دوباره گوشم صداهای دیگر را میشنود صدای غر غر های " او " را که نگران فکر های سیاه گیشایی هاست ! صدای بوق ممتد ماشین ها را صدای تلخی این دنیا را اما من در دلم خوشحالم ! حتی اگر هیچ کسی درک نکند خوشحالی من را ! 
گیشا نشین ها مرفه اند و در بی بندو باری استاد !
صدا در همان نزدیکی است
پدرو مادرش با جیک جیک انگار التماس میکنند !
جوجه گنجشک را بر میدارم و به اطراف نگاه میکنم
در دلم میخندم و افسوس میخورم از این همه بی احساسی اش ...
گویی به آرامش میرسند
خوشحالم که امروز توانستم مفید باشم و گنجشک ها را از پریشانی در بیاورم !
من خوشحالم
نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت
14:45 توسط مهتاب| |
نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت
23:29 توسط مهتاب| |
نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت
17:32 توسط مهتاب| |


